تبليغاتX
انرژي


انرژي

خاطره های انرژی از جنس خاکن....

خاطرات نه سر دارند و نه تَه . . .
بی هوا می آیند تا خفـــــــــــه ات کنند . . .
می رسند . . .
گاهی وسط یک فکر . . .
گاهی وسط یک خیابان . . .
سردت می کنند . . . داغت میکنند . . .
رگ خوابت را بلدند . . .
زمینت می زنند . . .

نوشته شده در 91/02/24ساعت 18:31 توسط sAeed| |

از مــــــرگ نـتـرسـید
از این بتـرسید کـه وقتـی زنده اید
چـــیزی درون شـــما بمــــــیـرد .....!

نوشته شده در 91/02/24ساعت 18:19 توسط sAeed| |

لعنـــــــــــــــت به همه ضرب المثل هاي جهان
که هروقت لازم شان داري،
برعکس از آب درمي*آينــــــــــــد...

مثلا همين حــــــــــــــــــــالا
که من تو را مي خواهم
و طبق معمول،


خواستن نتوانستن است

نوشته شده در 91/02/24ساعت 18:18 توسط sAeed| |

به راستی زندان کدام سوی میله هاست ؟
چگوارا

نوشته شده در 91/02/20ساعت 20:7 توسط sAeed| |

یک نفر هست که از پنجره‌ها
نرم و آهسته مرا می‌خواند
گرمی لهجه بارانی او
تا ابد توی دلم می‌ماندیک نفر هست که در پرده شب
طرح لبخند سپیدش پیداست‌
مثل لحظات خوش کودکی‌ام‌
پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌
یک نفر هست که چون چلچله‌ها
روز و شب شیفته پرواز است
توی چشمش چمنی از احساس
توی دستش سبد آواز است
یک نفر هست که یادش هر روز
چون گلی توی دلم می‌روید
آسمان، باد، کبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمین می‌گوید

یک نفر هست که از راه دراز

باز پیوسته مرا می‌خواند
نوشته شده در 91/02/06ساعت 20:2 توسط sAeed| |

هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏
آن وقت من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی؟!
یادش به خیر
آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد.
×××
با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی كه نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار

نوشته شده در 91/02/06ساعت 19:36 توسط sAeed| |

هوس کوچ به سرم زده.
شاید هم هجرت.
نمی دانم.
ز این بی دلی ها خسته شدم.
دستانم رابه دستان هیچ کس می سپارم و درد دل می کنم با درختان.
دیوانگی هم عالمی دارد

نوشته شده در 91/02/06ساعت 19:35 توسط sAeed| |

ای کسانی که ایمان آوردید !

جدی جدی ایمان آوردین ؟

دیگه آیه نازل نکنیم ؟ ردیفه؟

نوشته شده در 91/01/31ساعت 10:49 توسط sAeed| |

هر وقت تنها میشی عکسشو میذاری بک گراند دسکتاپت زل میزنی یاد خاطراتت میفتی

گوشیت پره اس ام اساشه، هر وقت دلت میگیره میری میخونی...شاید تکراری باشه اما همیشه برات تازگی داره...حیف که هیچ وقت نمیتونی گزینه ی reply رو انتخاب کنی


هر بار که از
خیابونشون رد میشی دلت تاپ تاپ میزنه...میبینیش اما مجبوری مثه یه غریبه رد شی و بری...

آهنگایی که باهاش گوش کردی همش شده خاطره، هر چقدم که شاد باشه واسه بقیه شاده تو که گوش میکنی دلت میخواد بزنی زیر گریه

در و دیوار اتاقت پره یادگاریاشه، کتابایی که برات خریده تو کتابخونه اس اما هیچ وقت جرات نداری بری بخونیشون چون وقتی صفحه ی اولشو وا میکنیو نوشته شو میخونی بغض گلوتو میگیره خفه ات میکنه

نه میتونی اسمشو از گوشیت پاک کنی نه میتونی زنگ بزنی صداشو بشنوی. تو یه برزخی گیر کردی که از 1000تا جهنم برات بدتره

حالت از همه ی آدما بهم میخوره مخصوصا اونایی که نقش دیوار و این وسط بازی میکردن

ازخودتم خسته میشی بس که لبخند مصنوعی زدی در حالی که تو دلت آشوبه

کودک درونت میخواد بره یه گوشه بشینه سرشو بذاره رو زانوش هق هق گریه کنه بگه خدایا من دیگه بازی نمیکنم داری جر زنی میکنی...

نوشته شده در 91/01/25ساعت 12:38 توسط sAeed| |

هر چند دل من بهار را دوست دارد.
اما پاییز هم برای من چیز دیگریست.
انگار در این فصل خدا را نزدیک تر می توان دید.ن
ه چنان از دور مثل بهار که همه چیز ناگهان از نو آغاز می شود.
پاییز نه آغاز است و نه پایان. فصل عاشقیست.بهار عارفان است.

نوشته شده در 91/01/21ساعت 22:28 توسط sAeed| |

اَه ... انقدر بدم میاد ظهر میخوابی ، بعد که بیدار میشی هیشکی نیست همه ی چراغا هم خاموشه! نمیفهمی شب خوابیدی الان صبحه یا ظهر خوابیدی الان شبه ..!
نوشته شده در 91/01/15ساعت 21:21 توسط sAeed| |

چه میکنه این صدا سیما .....

نیمه اول سپاهان از شبکه شما

نیمه دوم از شبکه 3

پیشنهاد داشتم چند دقیقه اول بازی که قرآن میخوننو از شبکه قرآن پخش کنن، وقت اضافه رو هم از شبکه تهران، خداییش اینم صداسیماست ما داریم ... :))

نوشته شده در 91/01/15ساعت 21:5 توسط sAeed| |

سلام.

11ام که کلی برف اومد گقتیم 13 امسال پر. امادیروز همچین آفتاب با قدرت زد همرو آب کرد که مام امیدوار شدیم.

دیشب ساعت 2 خوابیدم اما 8صب با لگد بیدارم کردن که پاشو بریم. رفتم دوش گرفتم حاضر شدیم رفتیم یه جای قشنگ مشنگ.کلی از خودمون هیجانات ول کردیم. یکم رقصیدیم با فملا ( جمع مکسر فامیل).بعدش بادباک داداش کوچولو رو ورداشتم رفتم یه فضای باز.لامصب انقدر بزرگه آدم فک میکنه "میگ"ه ( هواپیمای جنگی روسی) یه باد ردیفم بود کلی فرستادمش هوا.ملتم سریع از من الگو برداری کردن اما نمیدونستن که "میگ"ه ما خیلی خفن. از همه بالاتر بود.مثل عقاب...قربونش برم.بسه دیگه.

ناهار خوردیم یه چند دست با اینو اون شطرنج زدیم چندبار بد باختیم چندبارم خفن بردیم.

بعدم که با پسر عمو جان تقریبا همسن رفتیم شکار صحنه ها. دوربینو ورداشتم رفتیم دور دورا کلی عکس خوشگل انداختیم از خودم و خودش. احساس خوشگلی بهم دست داد. خیلی از خود مرسی شدم.

کلا" حال داد.

6 خونه بودیم گرفتم خوابیدم تا الان.الانم که بیدار شدم شب در پیش است. چقدر  قشنگه شب.فردام دانشگا نمیریم با بچه ها هماهنگ کردیم هرکی بره رو ترور شخصیتیش کنیم. حال میده.

تا بعد.

نوشته شده در 91/01/13ساعت 20:9 توسط sAeed| |

سلام.

امروز 11 فروردینه و هنوز برف! آره برف میباره . تعجب نکنید. بلاخره زنجانه دیگه.

چند روز پیشم برف داشتیم. با این وضع 13بدر امسال بای بای. پرید. هیچجا نمیشه رفت.

کل زمستون رو دعا میکنیم که ای خدا برف بفرست تا تابستون کمبود آب نداشته باشیم اما خدا همه برف هاشو میفرسته واسه اروپاییا...بعدش از اواخر اسفند ته دیگشو واسه ما میفرسته که نوشدارو بعد از مرگ سهرابه.اما باز با این وضع چی میتونیم بگیم جز اینکه خدایا شکرت؟

این نیز بگذرد.

نوشته شده در 91/01/11ساعت 12:1 توسط sAeed| |

سلام.

مثلا" عیده.تلویزیون یه برنامه درست حسابی نداره آدم بشینه ببینه.

ماهواره هم نداریم ک. همون فوتبالم دیگه تلویزیون نشون نمیده . موندیم چکار کنیم.

نیم ساعت دیگه 22تا از مشهورترین آدمای دنیا دنیال یه توپ میدوون و کل دنیا مبییننشون حتی افغانستان .اما اینجا پخش نمیشه.

آخه این چه وضعشه ؟

تلویزیونه داریم آخه؟؟؟؟

نوشته شده در 91/01/09ساعت 22:46 توسط sAeed| |

امروز صبح که بیدار شدم نون بخرم هوا ابری بود...

گفتم آآآآآآآآآآآخ جووووون بلاخره بارون..پس از مدت ها بارووون

اخه این چند وقت همش برف اومده و یخ بندون...بلاخره یه نشونه از بهار دیدیم..

الانم که ظهره یه بارون قشنگی داره میاد که نگو..پنجره های اتاقمو باز کردم ..بوی باروووون میاد..خیلی سرحالم کرد.

هواشناسی چند روز آینده رو هم همینطور بارونی اعلام کرده..

خلاصه خیلی روز قشنگیه.

نوشته شده در 91/01/08ساعت 13:39 توسط sAeed| |

دقت کردین این گربه ها هم آدم شدن واسه ما ؟
قبلنا هیبتی داشتیم.از دور پخ میکردیم 3متر رو هوا بودن،
حالا از کنارمون رد میشن،نگاه معنادار چند ثانیه ای هم میکنن!
همینمون مونده به نشانه افسوس سرم تکون بدن
...... !!

نوشته شده در 91/01/07ساعت 18:15 توسط sAeed| |

نمیدونم من چرا اینجوری شدم...

نمیدونم چم شده

با اینکه یه عالمه تمرین بیخود دارم واسه بعد عید اما نه حوصله درس خوندن دارم نه حوصله خونواده کلا قاطی کردم. روزی 16 ساعت همینجوری الاف پشت سیستم نشستم.

عیددیدنی هم خونه هیچکی جز مامان بزرگم نرفتم..


روز ها تکراری و کسل کننده شدن.

خدایا یه حرکتی بزن ازین اوضاع درمون بیار....

نوشته شده در 91/01/07ساعت 12:47 توسط sAeed| |

دوباره معجزه آب و آفتاب و زمين
شکوه جادوی رنگين کمان فروردين
شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود
سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود
دوباره چهره نوروز و شادماني عيد
دوباره عشق و اميد
دوباره چشم و دل ما و چهره های بهار
هفت سين

فرارسيدن نوروز و سال نو را شادباش ميگويم.
برايتان تندرستي و نيکروزی
در سال نو آرزو دارم.
باشد که سالي سرشار از شادی
و کامروايي داشته باشيد

نوشته شده در 90/12/25ساعت 8:41 توسط sAeed| |

خیلی وقته دیگه بارون نزده

                 رنگ عشق به این خیابون نزده

                                 خیلی وقته ابری پرپر نشده

                                                دل آسمون سبک تر نشده


مه سرد رو تن پنجره ها

                مثله بغض توی سینه ی منه

                               ابر چشمام پر اشکه ای خدا

                                                   وقتشه دوباره بارون بزنه


خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

                    قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده   

                    قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده


بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیس

                             کوه غصه از دلم رفتنی نیس

                                                حرف عشق تورو من با کی بگم؟

                                                                 همه حرفا که آخه گفتنی نیست


خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده   ......

                   







نوشته شده در 90/11/18ساعت 13:49 توسط sAeed| |

آدما تا وقتی بچه هستن دوست دارن واسه مامانشون هدیه بخرن اما پول ندارن

وقتی بزرگ میشن پول دارن اما وقت ندارن

وقتی هم که پیر میشن هم پول دارن هم وقت اما مادر.....


پدرم بدون شک تنها کسیه که بهم ثابت میکنه مردها هم میتونند فرشته باشن


بیاین همین الان که این متنو میخونیم .دقیقا همین الان داد بزنیم مامان بابا دوستوووووووون دارم.

نوشته شده در 90/10/16ساعت 12:12 توسط sAeed| |

انگشتانت را به من قرض بده

برای شمردن لحظه های نبودنت کم آورده ام...!

...

نوشته شده در 90/10/09ساعت 18:36 توسط sAeed| |

خدا شونه هارو بهت نداده که همیشه غم هات رو بندازی روش و حمل کنی.

داده تا گاهی بندازیم بالا و بگیم:

.....بی خیال.....!!!!!

نوشته شده در 90/10/09ساعت 15:30 توسط sAeed| |

برداشت اول

 

ساعت 7.30 عصر بود و من مثل خیلی دیگه از هموطنای عزیز در این ساعت روز (یعنی دقیقاً 7.30 عصر )شدیداً حوصله ام سر رفته بود.تصمیم گرفتم مثل خیلی از هموطنای عزیز در چنین مواقعی(یعنی مواقع بیکاری و سر رفتگی حوصله) روی کاناپه لم بدم و تلویزیون رو روشن کنم.پس تلویزیون رو روشن کردم و مثل خیلی از هموطنای عزیز با انجام چنین کاری( یعنی عوض کردن چند باره و سادیسمی کانال های محدود و بی برنامه تلویزیون) در نهایت تصمیم گرفتم روی یکی از برنامه ها که به نظرم به درد بخورتر بود توقف کنم و مشغول تماشا بشم. یه برنامه مستند درباره عملیات زشت و منحوس و حرام دزدی بود. از همین برنامه های مستند و به اصطلاح آموزنده که با مجرم ها و کارشناس ها مصاحبه می کنند و به اشتباهات و آسیب شناسی رفتار اونها می پردازند و قراره در انتهای برنامه من به کراهت امر دزدی پی ببرم و هرگز در زندگی دزدی نکنم و ....خلاصه این برنامه آموزنده رو دیدم و بعد از اینکه حسابی آگاه شدم و فهمیدم که دزدی کار بدیه و مسلمان حتی از دشمنش هم دزدی نمی کنه ، تلویزیون رو خاموش کردم و رهسپار سفره شام شدم...

 

 

برداشت دوم :

 

ساعت 10 شب بود و من مثل خیلی از هموطنای عزیز در این ساعت روز(یعنی دقیقاً 10 شب) مشغول نوشیدن چای آخر شب بودم و در همین حین کانال های متنوع تلویزیون برای پیدا کردن یه برنامه کمتر مزخرف زیر و رو می کردم و یواش یواش داشتم میفهمیدم چرا ما ایرانی ها کنترل های تلویزیونمون اینقدر زود باطریشون تموم میشه...متوجه زیر نویس پخش مستقیم فوتبال در ساعت 10.15 شدم.سریعاً از جا پریدم و به سرعت به دستشویی رفتم تا بتونم فوتبال دوست داشتنی رو بدون وقفه و فشار و پارازیت تماشا کنم. ساعت 10.15 شد و صفحه تلویزیون چمن سبز ورزشگاه رو نشون میداد  که تا چند دقیقه دیگه 22 تا از معروفترین آدم های دنیا قرار بود به خاطر سرگرمی من روی اون دنبال یه توپ بدوند و عرق بریزند. اما در همین حال نگاه من به یک مربع سبز رنگ ، گوشه چپ بالای تصویر جلب شد و به طور همزمان فکرم به برنامه عصر ساعت 7.30 افتاد که کارشناس برنامه مرتباً احادیث معتبر در مذمت دزدی می گفت و بالاترین گناه ها رو دزدی می دونست و مجازات های سختی (چه دنیوی و چه اخروی) برای دزدی شمارش میکرد...خیلی واسم جالب بود چون می دیدم سازمانی که میلیون ها تومان خرج ساخت برنامه ای جهت مقابله و آموزش و آگاهی درباره دزدی می کنه چطور میتونه خودش ....یاد چند وقت پیش افتادم...فردی آشنا در یادم اومد که تمام دنیا رو به راستگویی دعوت می کرد و تمام مفسدان و جنایتکاران رو به افشاگری تهدید می کرد ولی در مقابل خودش از هیچ دروغ و جنایت و البته تقلبی صرفنظر نمی کرد.... اون وقت بود که فهمیدم این رفتار دوگانه تلویزیون زیاد هم عجیب نیست...


راستی کلاً ملتفت هستید که مرگ فقط برای همسایه خوبه؟!؟!

 

نوشته شده در 88/06/09ساعت 15:30 توسط sAeed| |

برای فهمیدن موضوع مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.

1. ابتدا کف دو دست تان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید. (مانند تصویر)

 

فلسفه قرار گرفته حلقه ی ازدواج در انگشت چهارم

 

2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید.

3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند.

4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.

انگشت شصت نمایانگر والدین است.

انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند.

به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید.

سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.

انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند.

آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند.

این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید.

انگشت کوچک نماد فرزندان شما است.

دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم

(همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید.

احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.

به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهای عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند.

عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

انگشت شصت نشانه والدین است.

انگشت دوم خواهر و برادر.

انگشت وسط خود شما.

انگشت چهارم همسر شما و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.

این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است.

نوشته شده در 88/06/07ساعت 16:44 توسط sAeed| |

آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که چرا در زبان انگلیسی اعداد به صورت 1، 2، 3‌ و… نوشته می‌شوند؟ آیا می‌دانید که نوشتن هر یک از این اعداد یک دلیل دارد و آن تعداد زاویه‌های موجود در اعداد است.

ماجرا از این قرار است که به ازای هر عدد زاویه، آن عدد خوانده می‌شود؛ مثلا عدد 1 چون تنها یک زاویه دارد، یک خوانده می‌شود. برای عدد 2 چون دو زاویه دارد، دو خوانده می‌شود و…

برای درک بهتر به عکس زیر نگاه کنید:

راز اعداد در زبان انگلیسی چیست؟

نوشته شده در 88/06/07ساعت 16:42 توسط sAeed| |

این کودک درون هم  شیطان بازیگوشی است  بی شک،روزی چند بار زنگ می زند،آن هم سر ظهر،وجدانم را بیدار می کندو فرار می کند

آخر الزمان شده انگار.

نوشته شده در 88/06/06ساعت 15:56 توسط sAeed| |

باز صبح شده است. به خودم صبح به خیر میگویم. با سلامی به طعم یک نیشخند درشت تهوع آور جلوی آینه .می خواهم امروز هم مثل دیروز و سه روز قبل و سی روز قبل...سر خودم را شیره بمالم و در صورت امکان یک کلاه بزرگ گشاد دیگر برای سر  نتراشیده نخراشیده ام مهیا کنم.

هنوز احساس گرسنگی می کنم 

 با اینکه تمام دیروز را غصه می خوردم

به این فکر می کنم:

من غصه را میخورم

یا غصه مرا می خورد؟

نوشته شده در 88/06/06ساعت 15:44 توسط sAeed| |

بیا با هم بریم

ساعت ها .. دقیقه ها .. ثانیه ها .....
 
لحظه ها منتظر ما نمی مونن ...
خواستی برو دنبالشون ...
اگه نرفتی هم به درک ..
کسی نازتو نمی کشه
 
یا برو و به فردا ها برس
تا از زمان عقب نمونی
یا با غم گذشته ها منتظر باش
تا ساعتت بی حرکت بشه
و تو هم بی حرکت بشی
 
پس حسرت بخور تا روزی که حرکت کنی
یا
بمان تا سفر کنی !

خوش باشید
نوشته شده در 88/06/04ساعت 10:39 توسط sAeed| |

 

بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن امروز
گر چه از درگاه خود می رانیم اما
تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی

 

چیستم من زاده یک شام لذتباز
ناشناسی پیش میراند در این راهم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم

کی رهایم کرده ای ‚ تا با دوچشم باز
 برگزینم قالبی  ‚ خود از برای خویش
تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را
خود به آزادی نهم در راه پای خویش
من به دنیا آمدم تا در جهان تو
حاصل پیوند سوزان دو تن باشم
پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم
من به دنیا آمدم بی آنکه من باشم

سایه افکندی بر آن پایان و دانستم
پای تا سر هیچ هستم  ‚ هیچ هستم ‚ هیچ



می کشیدی خلق را در راه و می خواندی
آتش دوزخ نصیب کفر گویان باد
هر که شیطان را به جایم بر گزیند او
 آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

آفریدی خود تو این شیطان ملعون را




ادامه مطلب
نوشته شده در 88/06/02ساعت 15:17 توسط sAeed| |


Design By : Night Skin