مهمان دل بيمار شو و بيا...

من هرشب در کنار اين کلبه ي محزون و غريب !

مينشينم که بيايي از دور...

و چراغي دارم !

روشن از عشق تو در سينه ي خويش ...

انتظار ... آخرين مشتري حجره ي ماست !

که به من ميگويد : منتظر باش صداي قدمش مي آيد...

نور باران افق...

خبر از رجعت يار دارد !

و دلم در قفس آهنين او شور و حالي دارد

قاصد عشق ... اگر بازآيي !

پا به خاک قدمت سجده کنان مي سايم